تبليغاتX
نیمه راه

 

من نميدانم اين خالد صادق باوزن ۱۲۰كيلوئي چطور در غزه خبر تهيه ميكند -- حتمان از روي بلنديهاي اطراف غزه نشسته و همه جا را از انجا ميبيند!!!!جالبتر اين جليقه ضد گلوله تنش است - قطعان خمپاره هم به اين خبرنگار اثر نميكند!!!

اما نكته جالبتر تصوير خبرنگار پرس تي وي در همان عزه است -

خوب اين ها دو تاشون خبرنگار صدا و سيما هستند- ولي حالد براي ما - و اين خانم براي بيينده هاي ماهواره اي!!!!

+ نوشته شده توسط رامین نیک رهی در پنجشنبه نوزدهم دی 1387 و ساعت 21:28 |

ابتدا :

 17دي ماه 1346 سالروز مردي است كه هنوز پس از سالها حداقل هر چند روز يكبار اسمش به زبان هر ايراني مي آيد - حتي اگر شده به بهانه نام بردن مكانهايي كه كه نام اين پهلوان بر آن گذاشته شده...

شايد ديگر براي جوانهاي امروزي نام بردن از هنرپيشه هاي سينما برايشان جالبتر باشد ولي تختي از ياد هيچ كس نميرود... يادم ميآيد كه سالها قبل در محضراستادي در مركز تحقيقات نيرو (متن) در حال گذراندن دوره ضمن خدمت بودم ، استادمان از هم نسلي هاي تختي بود و اينگونه گفت كه نبايد ديگر در زندگي تختي كنجكاوي بيشتري كرد چرا كه تختي براي مردم اسطوره است و اين اسطوره را بايد پاسداشت...البته من حرفش را قبول ندارم چرا كه واقعان تختي قابل تامل است .. چقدر ما از زمان تختي تا كنون قهرمان داشته ايم - بايد محققين راز ماندگاري تختي را بررسي كنند...

در جايي اين مطلب را خواندم كه  با انتشار خبر مرگ او هفت تن در شهرهای مختلف کشور خود را کشتند که از همه فجیع تر قصابی در کرمانشاه بود که خود را به قناره انداخت و یادداشت بزرگی بر شیشه مغازه اش گذاشت که "جهان بی جهان پهلوان ماندنی نیست."!!!

 و يا اينكه در همان زمان یک قهرمان بوکس از شهرری تحت تاثیر اطلاعاتی که در روزنامه ها چاپ شد به قصد قتل شهلا توکلی همسر تختی به خانه وی حمله برد که چون ناکام ماند و دریافت که تختی در وصیت نامه خود با محبت از وفاداری او یاد کرده و تنها یادگار خود را به او سپرده، همان شب در حمامی در شهرری خود را کشت که مزارش که با یک روز تاخیر با تختی مرده بود در چند قدمی غلامرضا تختی دفن شده است.

حتمان ميدانيد كه از غلامرضا تختي يك پسر باقي ماند كه به توصيه مادرش هيچگاه به طرف ورزش نرفت. بابك تختي امروز در امريكا زندگي ميكند و يك پسر دارد كه نامش را غلامرضا گذاشته است . من به طور اتفاقي با وبلاگ غلامرضا تختي نوه جهان پهلوان تختي آشنا شدم . اميدوارم شما هم سري به اين وبلاگ بزنيد وبلاگ جالبيه...
وبلاگ غلامرضا تختي نوه جهان پهلوان تختي

و اما:

امروز كه دارم در مورد جهان پهلوان تختي مينويسم. حيفم مياد در مورد يك مرد همشهري ننويسم،پهلواني هم دوره تختي ،   مهدي يعقوبي مدال آور كشتي ايران در دهه 50 ميلادي ،‌يادم ميآيد بنا بر مراجعه ايشان به محل كارم اولين بار ايشان را ديدم ،‌خب من اهل كشتي نيستم ولي يكي از همكارانم كه اهل كشتي بود برايم شروع مرد از مردي كه براي انجام دادن كار اداريش منتظر يك امضا بود ،‌وقتي صحبتهاي همكارم را شنيدم خيلي تعجب كردم ، چرا كه قطعان در كشورهاي ديگر يك قهرمان هميشه مورد تكريم است . چر نبايد حداقل يك سالن ورزشي  در اين شهر بنام  اين ورزشكار ملي باشد...

چرا بايد براي مردگان تكريم بگيريم - انصافان چند نفر از شما خوانندگان ميدانستيد همين مهدي يعقوبي در قزوين زندگي مي كند - چند بار در شبكه قزوين اسمش را شنيده ايد!!!!

+ نوشته شده توسط رامین نیک رهی در چهارشنبه هجدهم دی 1387 و ساعت 17:27 |

همين چند وقت پيش در جمعي  نشسته  بودم مردي کنار من كمي انطرف تر   با تلفن همراهش صحبت مي کرد- دستگاه شنوايي هم که مي دانيد چه بخواهيدو چه نخواهيد کار مي کند- اين برادر گرامي به مخاطبش مي گفت که من نمي توانم بيايم چون الان در تهرانم هستم !!! بعد که مکالمه اش تمام شد از جا برخواست وبه آقايوني که کنار دستش نشسته بودند با صداي بلند گفت : من برم نمازم بخونم  !!!!
زيدي  با حالت تعجب گفت نه آن دروغت ، نه نماز خواندنت!!!
مرد با کمال افتخار گفت :شما که نمي دانيد ،اين يک دروغ مصلحت آميز بود!!! .
به نظر شمادروغ مصلحت آميز با دروغ چه فرقي دارد؟
چرا ما دروغ مي گوييم ؟چقدر در زندگي كاري را انجام ميدهيم و اسمش را ميگذاريم مصلحت
شايد يکي از دلايل عمده ي آن اين است که جامعه ي ما دروغ گويي را مي پسندد .
ما دروغ مي گوييم چون مي ترسيم راستش را بگوييم مي ترسيم مورد مواخذه ،سرزنش و يا تحقير ديگران قرار بگيريم .
يا اينکه در ارتباط با موضوعي ، با مخاطبمان هم عقيده نيستيم بنابراين يا جرات مخالفت کردن با اورا نداريم يابراي اين که مورد توجه او قرار بگيريم و آن چنان باشيم که او مي پسندد ،به دروغ متوسل مي شويم.

چقدر مصلحت انديشيم !! در طول شبانه روز چقدر براي كساني كه در دلمان ناراضي هستيم سر فرود مياوريم ، چقدر به ديگران به دروغ و بنا بر مصلحت ابراز ارادت و دوستي ميكنيم.چه كارهايي كرده ايم . ميكنيم كه به قول خودمان مصلحتي بوده...

 اما حضرت عباس  (ع)  اينگونه نبود.

يكساعت امروز كمتر به عزاداري برويم ولي به مصلحت انديش هاي دنيوي زندگيمان بيانديشيم....كه چه كرده ايم باخودمان...

 

+ نوشته شده توسط رامین نیک رهی در سه شنبه هفدهم دی 1387 و ساعت 10:50 |

دلم پیوسته، مستِ توست عباس!

نگاهم پایْ‏بستِ توست عباس!

اگرچه، مَشکِ آب، از دستت افتاد

دو چشم من به دستِ توست عباس!

يادش ميافتم كه سالهاي دور، سالها پيش وقتي خيلي كوچك بوديم، يك هفته مانده به ماه محرم، مادرم  لباسهاي مشكيمون رو از چمدان توي كمد در مي اورد  به ما ميداد و تازه ميفهميدم عاشورا و تاسوعا داره مياد..

.وقتي عاشورا مي‌آمد و ما با همه اشتياق كودكي در لذت سوگواري امام حسين ،‌غرق مي‌شديم، لذتي از جنس عشق و ذوق  كه در رگهايمان مي جوشيد و عجيب در اين چند شب دلمان نميخواست حتي بخوابيم . عشق اينو داشتيم در لحظه به لحظه اين شبها حضور داشته باشم ..عشق ما خوردن چايي و شربت شبهاي محرم بود و براي رسيدن به يه استكان شربت چه تلاشها كه نميكرديم ..خوردن چاي در استكان كمرباريك ، عشقمون اين بود بتونيم توي يه جايي در هيات كمك كنيم ، خوب بيشتر هم علاقه داشتيم كه در آبدارخانه باشيم !!!! هنوز صداي مداحان و سينه زنان و صداي شستن استكانهاي هيئت و از يادم نرفته ....سوالهاي ما از بزرگتر هادر مورد امام حسين خيلي جواب كاملي نداشت - فقط ميدانستيم امام حسين را تشنه شهيد كردند..

اين شبها خاطرات كودكي را مرور مي‌كنم، و براي دخترم بازگويش ميكنم،  شايد برايش جالب باشد، البته خودش كه ميگويد برايش بسيار جذاب و شنيدني است و باز مي‌خواهد بشنود. ولي هر وقت در خاطراتي كه برايش ميگويم به اين شعر ميرسم  اشكم جاري ميگردد.

اي اهل حرم مير علمدار نيامد ..............  سقاي حرم ، سيد و سالار نيامد

علمدار نيامد ، علمدار نيامد

 ((سالهاست كه من تاسوعاها ديديم ،‌از كودكي يادم ميايد كه هميشه شبهاي تاسوعا حسي عجيب داشت هر وقت اين شعر را زمزمه ميكنم ناخودآگاه گريه ام ميگيرد ، چقدر اين شعر را كساني زمزمه كرده اند كه الان نيستند ...))) اجرشان با حضرت عباسو روحشان شاد...


 

+ نوشته شده توسط رامین نیک رهی در دوشنبه شانزدهم دی 1387 و ساعت 22:24 |


Powered By
BLOGFA.COM